۱۳۸۸/۹/۱۸

شانزده آذر، روزی از روزهای سبز

دوشنبه بود. هم این دو شنبه ای که گذشت، هم روزی که بیست و پنجم خرداد بود و شد روز ِ خون. دارم فکر می کنم روزها چه اهمیتی دارند وقتی که ما همیشه هستیم. وقتی که تو هستی و من و مادرم.
- وقتی بچه های دانشگاه آزاد هنر حمله می کنند به یگان های ویژه.
- وقتی پسر 22 /23 ساله ی باتوم به دست با آن لباسهای مثلن ترسناک باتومش را می کشد به رویم که نمی شود بروی و دندانهایش آشکارابه هم می خورند و آن دو به شکی و تردید بغض دارش جگرم را فشار میدهد.
- وقتی آن مامور که کمی چاق است کنار در دانشگاه تهران می گوید: "دستم الهی بشکنه اگر یه نفرو بزنم. تا حالا نزدم. هیچ وقت هم نمی زنم.اینا بچه هامونن"
- وقتی پیرمرد با آن عصای چوبی اش اشاره به باتوم  ِ مامور یگان ویژه می کند و می گوید: " باتوم را سر و ته گرفتی جوون" و او را به شک می اندازد و می رود سراغ بعدی.
- وقتی زن در ایستگاه اتوبوس بی آر تی، در جوابم که می پرسم مسیر ِ اتوبوس کجاس؟ می گه " مسیر تاریخ "
- وقتی در راهروهای دانشگاه اشک آور می زنند و دانشجویان آتش روشن می کنند.
- وقتی زنان را می بینی در مسیرهای منتهی به میدان انقلاب که همه کفشهای کتانی پوشیده اند و کیف های کوچکی برداشته اند و در دسته های کوچک به هم می پیوندند و می خندند.
- وقتی مردی که به نیروی لباس شخصی  اعتراض می کند که چرا بیخودی هلم میدهی و مامور بیسیم میزند: "این گروه که دارن میان رو بگیرین"
چه فرقی می کند چه کسانی و چه روزهایی؟ چه فرقی می کند که در شانزده آذر باز هم با کابل و چوب و میله های آهنی نعره زدند و حمله کردند یا در سیزده آبان؟ چه فرقی می کند که کدام خیابان و برای چه مناسبتی؟
ما میدانیم که کابوس آنان شده ایم و چشمان روشن بین ما در این سیاهی - که بالاتر از آن هم رنگی نیست - راهیابند و آنان، دسته ی کورها که راه هم به جایی نمی برند.
آنان کابوس می بینند در بیداری و ما رویای آزادی را از دل ِ سنگ ِ تاریخ می تراشیم و بیرون می آوریم.

هیچ نظری موجود نیست: