۱۳۸۸/۱۱/۳۰

سین میم الف

لذت  بعضی لحظه ها را شاید نباید با کلمه بیان کرد. شاید نباید پای واژه های ِ کوتاه قد را کشید وسط. اما امشب، یک شب ِ ساده ی سینما رفتنی که با عصر جمعه ی ابری شروع شد و در نگاه لیلا حاتمی غلت خورد و برای خودش همین طور رفت لای زباله ها، و بعد باران و سرما و سیگار، و بعد بلوار ناهید و حرف های خصوصی تـَرَک، و بعدتر بلوار گل آذین و ژاکت ِ عاریه و تگرگ هایی که دست هایمان را کبود کرد و گیر کرد لابلای موهامان، و آخرش آن فریاد ِ حلقه های ازدواج؛ نمی تواند در من راحت بنشیند و هی نپرد لای کلماتم. حتا آن از خیابان رد شدن معمولی و آن مرد ِ بیل به دست با حرکت هوشمندانه اش که ما را مشترک کرد در آرزوی داشتن ِ یک بیل.
نه، نمی توانم از اینها بگذرم. نمی توانم مخفی کنم که چقدر از هم نگاه شدن مان لذت بردم. و برای همین ها بود که در آن دو- سه - چهار ماه خودم را عادت ندادم به بی تو بودن و روزهای بی خبر از تو. برایم عادی نشد و ورد زبانم بودی.
حالا، این روزها که یکهو می پریم توی خاطره ی همدیگر و حرف می زنیم از همه چیز، برایم یک لذت است. یک لذت عجیب در زندگی که انگار با همه ی وجودم لمس اش می کنم.
گاهی همین قدر ساده و گاهی همین قدر عجیب، احساس خوشبختی می کنم.

۱ نظر:

الف گفت...

آه از این روزها.هنوز هم ردپای سیگار تو کارات پررنگه.خوشحالم که اینجا بودم.