۱۳۸۹/۳/۸

Don't Move







باران می بارد توی کلاه کاسکت و شره می کند روی اسفالت خیس . مرد جرئت نمی کند بالای سر دخترش برود. می ایستد توی اتاق و به آدا می گوید در را نبند و اگر مرد خودت بیا و به من بگو. زن با موهای کوتاهش خررر خررر صندلی را می کشد وسط حیاط بیمارستان و زیر باران می نشیند تا آخر. با آن کفشهای قرمز و کیف رنگارنگ. مرد در خاطرات خود به ایتالیا تجاوز می کند. ایتالیا باردار می شود و عاشق ِ مرد می ماند تا روزی که مرد دست ِ مهربانش را می کشد روی شکم ِ بالا آمده ی همسر رسمی اش. ایتالیا فرزندش را می کشد و بعد از مدتی می میرد.
اینکه نامت ایتالیا باشد و عاشق مردی شوی که بار ِ اول به تو تجاوز کرده ، بعد در اثر ِ سقط ناقص جنین بمیری، و لنگه ی کفش قرمزت بماند در دستان ِ مرد، اینکه 15سال بعد از مردنت بیایی و بنشینی در حیاط بیمارستان تا دختر همان مرد جان سالم از تصادف و جراحی به در ببرد؛ فقط از یک زن، یک زن ِ تنها که خانه اش را پدر بزرگ قبل از مرگش فروخته به انبوه سازان بر می آید. 
تازگی ها سقط های جنین و بچه های ناخواسته ای که میمیرند در شکم مادرها و مادرهای تنها را زیاد می بینم در فیلم ها. و در دنیای واقعی هم.

هیچ نظری موجود نیست: