بنا به اتفاقی مبارک، چند روزی را موقتن با هم زندگی می کنیم. غذا می پزیم، خانه را تمیز می کنیم، حرصهای مشترک می خوریم و همه ی کارهایی که می شود مشترک انجام داد. دراز می شویم جلوی تلویزیونِ از همه جا بی خبر و فیلم می بینیم. و آخر شب، می رسیم به نقطه ی تفاوتمان. عادت او به شب بیداری و عادت و اجبار من به خواب. و البته عادت مشترک تنها خوابیدن.
من به اتاق خواب می روم و سرم به بالش نرسیده می خوابم. او با مهربانی بالای سرم می آید و می گوید« می شود نخوابی؟» نمی توانم جواب بدهم. خواب از دهانم بیرون می پرد و باید آنقدر غلت بزنم تا باز خواب بیاید و ببردم تا صبح.
گرگ و میش هواست که با صدای دکمه های موبایلش بیدار می شوم. دلم می خواهد غر بزنم. دلم می خواهد بگویم صدای موبایلت بیدارم کرده و من کلافه ام. کلافه از اینکه باید ساعت هفت بیدار شوم و یک ساعت رانندگی کنم تا محل کار. و تو آن موقع خوابیده ای. غلت می زنم و سعی می کنم باز بخوابم.
ساعت هفت است. نیمه خواب و نیمه بیدار از جا بلند می شوم. لباس می پوشم و آماده ی رفتن می شوم. کلافهی خواب آلودگی ام. نگاهش می کنم، آرام خوابیده و حتا بوسه ام بیدارش نمی کند. یادداشت عاشقانه اش روی کفش هایم کنار در، خواب را که هیچ، هر چه کلافگی در دنیاست از سرم می پراند و روزم زیبا می شود.
برای همین است که ناماش را بهترین مرد دنیا گذاشته ام.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر