۱۳۸۹/۵/۱۰

وجه تسمیه - یا روز هایی که با تو زیبا ترند

بنا به اتفاقی مبارک، چند روزی را موقتن با هم زندگی می کنیم. غذا می پزیم، خانه را تمیز می کنیم، حرص‌های مشترک می خوریم و همه ی کارهایی که می شود مشترک انجام داد. دراز می شویم جلوی تلویزیونِ از همه جا بی خبر و فیلم می بینیم. و آخر شب، می رسیم به نقطه ی تفاوتمان. عادت او به شب بیداری و عادت و اجبار من به خواب. و البته عادت مشترک تنها خوابیدن.
من به اتاق خواب می روم و سرم به بالش نرسیده می خوابم. او با مهربانی بالای سرم می آید و می گوید« می شود نخوابی؟» نمی توانم جواب بدهم. خواب از دهانم بیرون می پرد و باید آن‌قدر غلت بزنم تا باز خواب بیاید و ببردم تا صبح. 
گرگ و میش هواست که با صدای دکمه های موبایل‌ش بیدار می شوم. دلم می خواهد غر بزنم. دلم می خواهد بگویم صدای موبایلت بیدارم کرده و من کلافه ام. کلافه از اینکه باید ساعت هفت بیدار شوم و یک ساعت رانندگی کنم تا محل کار. و تو آن موقع خوابیده ای. غلت می زنم و سعی می کنم باز بخوابم.
ساعت هفت است. نیمه خواب و نیمه بیدار از جا بلند می شوم. لباس می پوشم و آماده ی رفتن می شوم. کلافه‌ی خواب آلودگی ام. نگاهش می کنم، آرام خوابیده و حتا بوسه ام بیدارش نمی کند. یادداشت عاشقانه اش روی کفش هایم کنار در، خواب را که هیچ، هر چه کلافگی در دنیاست از سرم می پراند و روزم زیبا می شود. 
برای همین است که نام‌اش را بهترین مرد دنیا گذاشته ام.

هیچ نظری موجود نیست: