۱۳۹۰/۱۰/۳

بدون کرم پودر

فکر می کنم دیگر وقتش شده که با شهامت بنویسم. این نقاب آدم منطقیِ کم خطا را بردارم؛ چرا که فقط خودم باورش دارم. و پشت نقاب را بیندازم بیرون. ممکن است خیلی ها خوششان نیاید. اما وقتی صابون قالبی داو آدم را دعوت می کند که با استفاده از آن، بدون کرم پودر بیرون برود، پس من که هیچ وقت کرم پودر نمی زنم باید شهامت بیشتری داشته باشم. فکر هم نمی کنم درونم از بیرونم زشت تر باشد. پس کرم پودر را به کناری نهاده و بی خجالت از آبله رویی احتمالی ذهنم، بیرون می آیم.
نمی دانم ماجرا از کجا شروع شد. چی شد که فهمیدم یک زن سنتی و ایرادگیر، درونم هست که هر از گاه به جانم نق می زند.
حتا نمی دانم این جنتلزن (بر وزن جنتلمن) درونم از کِی این همه قوی شد و برای خودش شد یک پا فمینیست دو آتشه‌ی بی منطق که حرف های مزخرف از دهانش می پرد بیرون.و بعضی وقت ها که این دوتا با هم درگیر می شوند، معمولن به گا می روم. شبیه دیوانه ها می شوم و تعادل روانی ام زیر یک علامت سوال بزرگ می رود.
آن شب، وقتی که "سین" از ازدواجش با "ر" خبر داد، اولین جمله ی ناخودآگاهی که از دهانم پرید این بود:"چرا؟" این کار آن جوجه فمینیست درونم بود. باید تبریک می گفتم. آن دوتا آدم همیشه با هم خوشحال بودند. اما انگار آن قدر در قالب یک ضد ازدواج حرفه ای فرورفته بودم که چاره ای جز این سوال احمقانه باقی نمانده بود. زود جوجه را خفه کردم و مراتب خوشحالی عمیقم را به اطلاعشان رساندم.
بعد از رفتن آن ها  اقدس درونم شروع به نق و ناله کرد. غر زد و توهین کرد و چرند گفت. گفت تو که بیست و هشت - نه سالت شده و همه ی دور و وری‌هایت ازدواج کرده اند، مجرد مانده ای که چی؟ گفت آن قدر رفته ای توی نقش خانم چیتان فیتانِ ضد ازدواجی ات که نمی دانی این پزها کم کم دارد بوی گند می گیرد. هی پرسید کجای زندگی ایستاده ای بدبخ؟ همین طوری وقیح پرسید. هی مرد را نشانم داد و حرف های بدی زد. هی گفت خودت را مَچَل یک زندگی نصفه نیمه با مرد کرده ای که تهش معلوم نیست. هی پرسید از ته ماجرا خبر دارم یا نه. من هم خبر نداشتم و مستِ پاتیل نشسته بودم بالا و صدای کسانی را می شنیدم که با مرد حرف می زدند. یکی راجع به گرافیک، یکی راجع به روزنامه نگاری و کار با این مجله و آن روزنامه، یکی راجع به فیلم سازی و تهیه کنندگی. همه در مورد چیزهایی حرف می زدند که من نمی توانستم در موردشان سخنرانی کنم. این پرانتز را هم باز می کنم که اصولن به مخیله کسی خطور نمی کند که اعتماد به نفسم در این جمع ها می چسبد به کف پایم و چه احوالِ حال به هم زنی پیدا می کنم.
اقدس گفت شده ام یک وسیله ی زینتیِ در مهمانی ها که هرجا مرد هست باید همراهش باشم. پرسید مالِ این جمع ها و آدم ها هستی؟ جوابم نه بود. واقعن من بین آن ها چه کار می کردم؟ بعد پرسید اصلن در زندگی خودت با مرد جا و جایگاهت کجاست کلن؟
سوال آخر خیلی نامردی بود. واقعن به همچین سوالی چه جوابی می شود داد؟ اصلن کی می تواند به این سوال جواب بدهد؟
من تلاش کردم. تلاش کردم در آن همه گیجی و مستی جواب بدهم و از شر صدای زنگ دار و پیر اقدس خلاص شوم. نتیجه ی تلاشم هم این شد که من یک دختر بیست و هشت - نه ساله ام که سرم را افکار و ایده هایی گرم کرده اند که مال من نیستند و به درد زندگی من نمی خورند. پس احتمالن باید ازدواج کنم. اصلن چرا ازدواج نمی کنم؟ البته که ازدواجم به شکستی ناقص می انجامد. پس چه کار کنم و چه کار می کنم اصولن؟
الان که دارم این ها را می نویسم سبک اند. خجالت آورند اما وزن ندارند. اما آن شب، مرا ویران کردند. از مرد بدم آمد. احساس کردم بی قید است و نمی خواهد قید دار بشود. هزار تا فکر ناجور دیگر هم کردم که گفتن ندارد. دیدم من نباید این جا باشم. بین آدم هایی که این قدر دیر، بعد از سه سال و نیم، بلخره مرا پذیرفته اند. بله. من آدمی هستم که اطرافیان مرد دیر مرا پذیرفتند. دلایلش هم خیلی متنوع است. از یُبسی و صمیمی نشدن خودم شروع می شود و به... نمی دانم به چی می رسد. فقط می دانم دیر پذیرفتند. بگذریم...
داشتم این را می گفتم که مرد برایم هیولایی شد که باید هرچه زودتر یا باهاش ازدواج می کردم و یا خودم را از چنگالش نجات می دادم. حتا به پنجره ی کوچک آن اتاق نگاه کردم که شاید بشود ازش پرید توی کوچه و به سمت خانه فرار کرد. اما نرده های بی دلیلی داشت و نشد. طبیعتن در آن وقت شب و آن میهمانی و آن مستی امکانات دیگری هم مهیا نبود. برای همین خوابیدم و یکی دو ساعت بعد، وقتی مرد بیدارم کرد آنقدر هنوز برایم هیولا بود که در را باز کردم پریدم توی کوچه. بعد به خانه رفته و خوابیدم. و به این فکر کردم که نه تنها از مرد، بلکه از تمام اطرافیان‌اش متنفرم و بهتر است همین حالا از این رابطه بروم بیرون و بگذارمشان در خماری این که این دختره چی شد که یهو اینجوری شد؟
البته در همین حین خوابم برد و فردا بیدار شدم و برخلاف این که فکر می کنید به افکارم خندیدم، نخندیده و به تک تکشان فکر کردم.
نتیجه ی گرفته شده متعاقبن اعلام می شود.

هیچ نظری موجود نیست: