۱۳۸۹/۴/۱

دارم می فهمم. این حالی که چند روز است بر من سایه می اندازد را تازه دارم می فهمم. آن صبح‌های خوب و سرمست از خواب بیدارشدن‌هایم، آن لباس پوشیدن شنگولانه و آن رسیدن به شرکت و لبخند و حال خوب و بعد، از میانه‌های روز شروع بغض حجیمی در گلو، اشک‌های پشت پلک معطل، احساساتی شدن‌های اغراق شده و در پایان غمگینی غریبی که از صبح هیچ نشانی نبوده از آن.
حالا می فهمم. این تعقیب اخبار باز دارد کار دستم می دهد. این هر روز صفحه را باز کردن و خاطره‌ی خردادها را خواندن، این اخبار زندانیان و قربانیان، این دوست های ناپدید شده و با فک‌های باژگون و جمجمه ی شکسته، با بدن مکعب شده در سردخانه و گلوله‌های ناشناس در قلب یافته شده، این‌ها دگرگونم می کنند. این تماشای دریدن هم دیگر به آشکار، این سلاخی شدن به مرور و آهسته مان پریشانم می کند.
و نگاه خسته و کم حوصله‌ی بعضی به مچ‌بند سبزم که : چه حوصله‌ای داری!
باید یک فیلتر بر اخبار بگذارم. باید کمی شیرجه بزنم در دنیای تبلیغات و رنگ و موزیک تا این غمگینی لنگر نندازد و نماند. تا این دلتنگی اغراق شده‌ام - که می فهمم گاهی مرد آفتابی‌ام هم حوصله‌اش را ندارد -کمی نرمال شود و دست از این دیوانه‌بازی‌ها بردارد.
برای احساسات‌ام که نتوانستم ریموت پیدا کنم، باید از خبرهای به‌روز و خاطره‌ی تلخ خردادها کمی دور شوم.


۲ نظر:

ناشناس گفت...

همه ما فریب خوردیم! یک فریب جبران ناپذیر!

فروه گفت...

اسمش این نیست. برای من اسمش این نیست ناشناس